بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
شازده کوچولو
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 3 مرتبه

اینو شنیدین که میگن به کسی نخند که سرت میاد!

دقیقاً هر وقت هر کسی رو می دیدم که توی مشهد میره با این پوسترهای حرم عکس میندازه کلی می خندیدم بهشون، حالا دست روزگار رو ببینید!!!نیشخند

القصه، بابای امیرعلی داشت میرفت ماموریت به شهر مشهد، به من گفت اگه دوست داری تو هم دست مامانت رو بگیر و با امیرعلی بیایین مشهد، منم که عاشق و شیفته امام رضا(ع)، دست رد به سینه اش نزدم و سریع بلیط گرفتم و پنج شنبه بعداز ظهر به سمت مشهد حرکت کردیم.

امیرعلی اولین بار بود که سوار هواپیما می شد، اینقدر ذوق کرده بود که نگو، هی این ور و اون ور و نگاه می کرد و می گفت: اوناها ! یعنی هواپیماها اوناهاشن.

بعد هم توی هواپیما اینقدر اسم دختر عمه من رو که آنا باشه صدا کرد که همه فهمیدن اسمش آناست.

دو بار هم با بابا حمید رفتیم حرم ، مثلاً زیارت! مگه گذاشتی، دوست داشتی بدوی و کسی دستت رو نگیره، بعد می رفتی سراغ شیرهای مخصوص وضو و  اونا رو باز می کردی و می گفتی : آپ!

 

اینجا هم که شدی خادم افتخاری. دستمال برداشته بودی و کل زمین جلوت رو تمیز کردی، حتی فرش رو هم میزدی بالا و زیرش رو تمیز می کردی. اگه دختر بودی، یه پا خانوم بودی از الان برای خودت!

اینجا هم داری سلام میدی به امام رضا. البته رو به امام نیستی!متفکر



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 21 فروردين 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 30 مرتبه

پسر گلم. میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست.

عزیز دلم، روز اول فرودین تو و بابات خواب بودید، من یواش بیدار شدم و سه سفره هفت سین کوچولو چیدم. البته تو که اجازه نداده بودی من سفره هفت سین درست کنم، مجبور شدم همون وسایل پارسال رو بیارم و وسط خونه بچینم.

بعد اومدم بیدارتون کردم. ولی یهو به باباجون زنگ زدن و گفتن که زود باید بیاد اداره ،یعنی ساعت ده دقیقه به نه باید اداره باشه. این در حالی بود که بیست دقیقه به نه سال تحویل بود.

بنابراین بابا پرید تو حموم و من و تو هم سر اینکه به وسایل سفره هفت سین دست نزنی با هم درگیری فیزیکی پیدا کردیم.کلافه

سال تحویل رو در حالی سپری کردیم که بابا حمید درست یک ثانیه به تحویل سال نشست سر سفره.ابرو

بعد هم که سال تحویل شد، بدون اینکه به ما عیدی بده ، بدو بدو رفت اداره. چون آقای احمدی نژاد میخواست بره عید دیدنی پیش بچه هایی که مامان و بابا نداشتن ناراحتماچو بچه هایی که کار بد کرده بودن و توی زندون بودن.خیال باطلعصبانی

خلاصه اش اینکه من و تو تا ساعت 5 توی خونه تنها بودیم. از اونجایی هم که مامان بزرگ و بابا بزرگ به همراه خاله هات رفته بودن شمال، ما هم مجبور شدیم بشینیم توی خونه تا بابا بیاد.

بعد هم که بابا جون اومد، د یدیم که دستش یه دسته گل بزرگه متفکر ،نگو که این دسته گل رو برای تولد من خریده بود. آخه مامان جون تولد من روز اول فروردینه. یادت باشه هر سال برام کادو بخرینیشخند.

بعد من با ناراحتی گل رو گرفتم و فکر کردم که از کادو خبری نیست، چون من چند سال بود به بابا حمید می گفتم به جای اینکه برای من طلا بخری یه بار برام کتاب بخر (من عاشق کتاب خوندنم). بابا هم نامردی نکرد و یه ماه پیش که اداره ما نمایشگاه کتاب بود، اومد اینجا و برای من سری کامل کتاب های آگاتا کریستی (خانم مارپل و پوآرو رو که من همیشه عاشقشونم) رو خرید. 38 جلد کتاب شد.

بعد  نزدیک عید که شد بهش گفتم که برام کادو چی میخری؟ گفت که من که کادوت رو خریدم. بهش گفتم زرنگی؟ کادوی تولد رو روز تولد میدن و چون تو اینا رو یه ماه پیش به من دادی جزو کادوی تولد حساب نمیشه!زبان (عزیزم مواظب باش زن آینده ات از این کلک ها بهت نزنه)قهقهه

ولی روز تولدم دیدم که بابا جون کلی زحمت کشیده و یه سرویس طلا برای مامان خریده. کلی خجالتم داد. اوهاوهنیشخند

بعد هم که من خوشحال شدم، رفتیم خونه عمو دایی(عموی بابابزرگ و دایی مامان بزرگ)و بعدشم رفتیم خونه مادر جون (مامان بابا حمید). تو هم کلی شیطونی کردی. هی انگور برمیداشتی هی مشت مشت شکلات و میزاشتی دهن من و می گفتی : آم! یعنی بخور.

مامان بزرگت برات یه دست سوئیشرت و شلوار خریده بود و بهت داد ولی تا بهت می گفتم که کی اینو برات خریده می گفتی : عَمّه !

روز دوم عید هم باز بابا جون سر کار بود یعنی اینطوری بهتره بگم که بابا تا 8 فروردین سرکار بود.

توی عید هم 3 تا دندون آسیات رو با هم درآوردی. هنوز یه دونه آخری مونده. یکی از دندونای آسیات اینقدر که تاولش کبود شده بود وقتی زده بود بیرون کنار دهنت خونی شده بود. ماچ

 

حالا بریم سراغ اصل مطلب، یعنی کلماتی که شما توی دو ماهه یاد گرفتی.

ببعی: بع

ماه: ماه

ستاره: ماه

گاوه میگه : مُو

جوجو میگه: جیک

ببعی میگه: بع

هاپو میگه: هاپ

خروس میگه: اوگولی

مامان بزرگ: ماما ماما

بابابزرگ: بابا بابا

مامان: ماما

بابا: بابا

عمه: عَمّه

عمو: عَمو

حمید: حمی د ( اسم بابا)

محمد: مَمَد (اسم بابا بزرگ)

لیلا: دَدّا

مرسی: می

ببخشید: بَخ

حموم: حمو

دوش:دوش

دکتر: دُتُر

نازی: نااا ، بعد هم ناز می کنی

ابر: ابر

ماهی: مائی

موتور: تور

 

دست و پا و گوش و مو  رو نشون میدی.

بهت میگم رفتی حموم چجوری سرتو شستی؟ دو تا دستت رو میبری توی سرت و شروع میکنی چنگ زدن.

بعد از سه ماه ،دو روز پیش رفتیم مطب دکتر تا قد و وزنت رو اندازه بگیریم، توی مطب یه دختره تقریباً همسنت داشت گریه می کرد. رفته بودی دم در مطب وایساده بودی و نگاش می گردی، وقتی هم که اومد جلوتر دست همدیگر رو گرفتین و شروع کردین با هم راه رفتن.

میای دو دستی می کوبی پشتم یعنی که تاب تاب خمیر!

میزنی کف دستم یعنی که آن مان نباران ، دو دو اسکاچی...

کلاغ پر میکنی و میگی : پر 

شالاپ و شلوپ هم که ماچم میکنی. تا میگم مامان ناراحت بشه؟ زودی میای و بوسم میکنی. ماچ

یاد گرفتی بوس میفرستی.ماچ

یاد گرفتی سوت رو دستت میگیری و توش فوت میکنی تا صدای سوت دربیاد

چشمک میزنی. قبلاً یه انگشتت رو میزاشتی روی چشمت یعنی که چشمک میزنی اما الان چشمات رو با فشار می بندی و زود باز میکنی.مژه

تا میگم اجازه بگیر اینجوری میکنی بازنده

سشوار و برس رو از دست من میگیری و سرم رو سشوار میکشی. با یه دستت شونه میکنی و با یه دستت سشوار رو تکون میدی و میگی: هو هو

میری سمت یه چیزی که نباید بهش دست بزنی و میگی : نه نه نه نه و دستت رو اینجوری میکنیمشغول تلفن

میگم : ببعی میگه

میگی : بع

میگم: دنبه داری ؟

میگی : نه

میگم پس چرا میگی ؟

بعد قاطی میکنی که باید بگی بع یا نه!قهقهه

 

میگم : الله طوطی

میگی:بع (یعنی بله)

میگم : در خواب چی دیدی؟

میگی: مائی (یعنی ماهی)

میگم : ماهی چه خُرَد؟

میگی: به به

میگم: به به که دهد؟

میگی :الله

میگم : الله کجاست؟

میگی: با(با انگشتت هم اشاره میکنی به بالا)

 

میگم: چشم، چشم

میگی: ابرو

میگم : دماغ و دهن

میگی:دو (یعنی گردو)

 

وزنت در 15 ماهگی : 10300 البته توی عید خیلی وزن کم کردی. چون وضعیتت بهم ریخته بود.

قدت : 80

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 20 مرتبه



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 18 مرتبه

بدون شرح!



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 18 مرتبه

مامان جون پس کی برام زن می گیری؟اوه

بابا بزرگ، هرچی به مامانم میگم بیا بریم خواستگاری، نمیاد. بیا با همدیگه بریم. یکی تو بگیر یکی من!نیشخند



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 18 مرتبه

مامان جون ببین چه قدم بلند شدهتعجب

چرا کفشم رو ازم گرفتی؟گریهگریهگریه

امیرعلی در حال بالا رفتن از نردبان برای خانه تکانی شب عید

مامان جون بزار خودم همه کاراتو برات انجام میدمقلبماچابله

وای چقدر بلنده این نردبون!!!استرس

آخ جون! بالاخره رسیدم بالا. حالا پرده رو بده بزنمزبان



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 22 اسفند 1390 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 59 مرتبه

امیرعلی گلم ، بعد از تولدت کلاً یه پا رقاص شدی برای خودت. باید به محمد خردادیان بگم بره کنار بوق بزنه که تو داری جای اونو میگیری.

کلاً صدای آهنگ شنیده یا نشنیده ( حتی اگه آهنگی هم در کار نباشه و با آهنگ های مزخرف تلویزیون ) هم می رقصی. تا میگم امیرعلی نانای خودت میگی نای بعد هم شروع میکنی رقصیدن. از هنرنمایی های هنگام رقص هم ، همین بس که با یه دست می رقصی با یکی دیگی بشکن میزنی و با دهنت صدای بشکن درمیاری.

بعد هم می پری توی بغلم و میگی نای بعد هم یه دستت رو میندازی دور گردنم و با اون یکی دستت دست منو میگیری و خودت شروع می کنی به نای نای گفتن و کلی از این کار لذت می بری.تشویق

الان یه مدته که وقتی جیش می کنی با انگشت سبابه ات اشاره می کنی به پوشکت و میگی جیشششش!

تا میگم امیرعلی جون بیا بریم پوشکت رو عوض کنم می پری توی بغلم و خودت رو در اختیار من میزاری و وقتی پوشکت رو باز می کنم میگی فوت، یعنی بهم فوت کن خنک شم. از بس بچه ام توی پوشک می مونه می پزه.

و این هم کلماتی که میگی:

آب

نون

توت

بابا

ماما

پول

ماه

هاپو میگه : هاپ

پیشی میگه : میو

آقا گاوه میگه: مو

بَغَ بَغَ : یعنی بغل کن

بالا

این

دیروز هم در یک شگفتی عجیبی که به من و بابا بزرگ دست داد، دست کردی توی جیب بابا بزرگ و خودکارش رو درآوردی و گفتی خودکار !!!!!!!!!!!!! من فکر کردم اشتباه شنیدم و این کلمه رو بابا بزرگ گفته ولی دیدم چشم های خود بابابزرگ هم گرد شده از این خودکار گفتن تو!!!

عزیز دلم تو برای گفتن مامان و بابا منو کلی دق دادی تا گفتی، ولی خودکار !!!

تا شب از خونه میاییم بیرون و تو ماشین میشینی دنبال ماه می گردی.

تا میگم خدای مهربون کجاست؟ به بالا اشاره می کنی و میگی ماه. یعنی پیش ماهه.

میگم عزیز مامان کیه ؟ میگی من و با انگشت به خودت اشاره می کنی.ماچ

برس رو برمیداری و موهای منو شونه می کنی. اصلا نمیشه شما که خونه ای و بیداری اتو کنیم و جارو بکشیم و حتی دستشویی بریم.

توی دستشویی گیر میدی که بزارید من سیفون رو بکشم و وقتی سیفون رو میکشی به کاسه توالت نگاه می کنی و آب رو که می بینی کلی کیف می کنی.اوه

هر وقت هم که بیرون رفتیم تا یه بادکنک دست کسی دیدی ما رو بیچاره کردی تا برات بادکنک بخریم.متفکر

اصلاً هم توی کالسکه ات نمیشینی و میگی منو بغل کنین من خودم کالسکه ام رو هل بدم!!!سوال

 وقتی هم میرم توی آشپزخونه کل کابینت ها رو بیرون می ریزی و عاشق ماشین لباسشویی هستی یه وقتایی هم به خاطر اینکه غذاتو بخوری مجبور میشم ماشین لباسشویی رو الکی روشن کنم تا تو مبهوت  اون بشی و غذاتو بخوری.کلافهابله

از دو روز پیش هم یاد گرفتی سه قدم برمیداری و زود میشینی.

 

ادامه شیرین کاری هات هم باشه بعداً میام می نویسم.فعلاً دارم میرم یه کفش به دور از چشم تو با بابا حمید بخرم و بعد هم بریم دنبالت و تو رو ببریم. به امید خداقلبماچ

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 16 بهمن 1390 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 103 مرتبه

امیرعلی در حال فوت کردن شمع تولد(فوت کردن رو از قبل باهاش تمرین کرده بودم تا شمعش رو خودش فوت کنه)

بچه ام از ذوقش که تونسته شمعش رو فوت کنه داره دست میزنه برای خودش

بقیه عکس ها رو بعداً میزارم.

 



موضوع : تولد
تاريخ : شنبه 10 دی 1390 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 245 مرتبه

دوشنبه 5 دی ماه ، مصادف بود با یکسالگی تو عزیز دلم. درست یک سال قبل بود که خدای مهربون تو رو به من و بابا حمید هدیه داد و خوشبختی ما رو تکمیل کرد.

قرار بود برات یه تولد کوچولو بگیریم که مصادف شد با سفر مامان بزرگ به کربلا و گفتیم که بعداً برات می گیریم ولی روز تولدت بردیمت آتلیه و ازت عکس انداختیم. خیلی اذیتمون کردی، نگو که تب داشتی و مریض بودی و من نفهمیدم. فکر کردم که خسته ای و داری غرغر می کنی. وقتی که از آتلیه برگشتیم من و تو دوتایی مریض شدیم و افتادیم. تو تب کرده بودی و من لرز . و من مانده بودم که باید چه کنم؟ فرداش هم بابا حمید مریض شد. ناگفته نمونه که مامان بزرگ هم که قبل از همه مریض شده بود بعدش هم اون مامان بزرگ که از کربلا اومد مریض شد و نوبت به عمه ایران و بابابزرگ و خاله مهرنوش رسید که مریض شدند.

اینطوری شد که تا امروز که نتونستیم برات تولد بگیریم.گفتم تا حالا که صبر کردیم بزار خاله لیلا هم از کیش برگرده که جمعمون انشاالله جمع بشه.

و اما کارهایی که تو توی این چند وقته یاد گرفتی:

  • چند بار گفتی بابا
  • یاد گرفتی تا شعر یه روز یه آقا خرگوشه رو می خونم  و میگم خرگوشه گفت؟ تو میزنی روی دستت و میگی : آخ!
  • الان بیشتر از یه ماهه که کلاغ پر بازی می کنی و تا میگم امیرعلی، دست میزنی که یعنی امیرعلی که پر نداره !
  • از شب قبل از تاسوعا سینه خیز رفتن رو شروع کردی! (خیلی تنبلی پسر!)
  • دو هفته پیش بود که خونه اون مامان بزرگ بودیم و تو هم نشسته بودی روی زمین و من یهو دیدم که چهاردست و پا رفتی، یعنی به فاصله یه هفته از سینه خیز رفتن!
  • عاشق سی دی خاله ستاره ای و تلفنت رو برمیداری و تا من میگم تلفن قصه گوی خاله ستاره، تو هم شروع می کنی شماره گرفتن . یعنی شماره تلفن خاله ستاره رو میگیری.
  • تا میگم امیرعلی بیا فیف مامان رو بگیر(یعنی بینی مامان رو بگیر) زود یه دستمال برمیداری و میگیری طرفی بینی من که یعنی داری بینی من رو میگیری.
  • اینم بگم که عاشق این نظرقربونی ها(چشم نظرها) هستی. هرکجا که یکی از اینا رو ببینی ما رو بیچاره میکنی تا بهت بدیم.اولین بار خونه مامان بزرگ متوجه این موضوع شدیم. من که 5 ساله خونه اونا میرم این نظرقربونی رو گوشه پرده ندیده بودم. یه روز دیدم که داری خودتو از توی بغل من میندازی که بری طرف پرده، و بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که منظورت چیه؟ یه روزم رفته بودیم برات کت و شلواری که توی عکس پوشیدی رو بخریم باز دیدم که داری حمله میکنی به یه سمتی ، هرچی نگاه کردیم چیز قابل توجهی اونجا ندیدیم. بعد که بابا حمید بردت سمت اونجایی که نگاه میکردی دیدیم که گوشه دیوار مغازه یه نظرقربونیه! یه روز دیگه هم که رفته بودیم بنگاه دنبال خونه باز یکی از اینا روی دیوار بود که مجبور کردم آقای صالحی (بنگاه دار) رو با کمر عمل شده اش فرستادم بالای صندلی که اونو از روی دیوار برداره و قایمش کنه. روزی هم که رفته بودیم عکاسی ، همون طور که در عکس گوسفندها و اون عکس روی نینمکت پیداست (توی عکست با بابا حمید ، بابا نظرقربونی توی دستت رو با دستش قایم کرده ) یه نظرقربونی اونجا پیدا کردی و من و بابا رو .....!!!

 

 

 

برای دیدن ادامه عکس ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب...

موضوع : تولد
تاريخ : چهارشنبه 16 آذر 1390 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 104 مرتبه



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد