تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 491 مرتبه

دو سه ماهی می شد که خیلی داشتی اذیتم می کردی از بس که شیر میخوردی و بهم آویزون بودی.تا از اداره میومدم خونه میگفتی: مامان لباستو در بیار بریم رو تخت "می" بخوریم (یعنی شیر بخوریم)نیشخند

منم که گرسنه و تشنه رسیده بودم خونه و میخواستم تازه ناهار بخورم، ولی شما به من مهلت نمیدادی. تا شیر نمیخوردی ولم نمی کردی. یه وقتایی حتی سر میز یا روی زمین که داشتم غذا میخوردم شما توی بغل من داشتی شیر میخوردی و اصلا هم متوجه نمیشدی که مامان هم خسته است و هم گرسنه!گریه

شب ها هم که بیچاره بودم . از بس که تا صبح شیر میخوردی و من از این بابات گردن درد گرفتم. باور کن یه طرف گردنم از یه حدی بیشتر خم نمیشه و نمی چرخهکلافه

خلاصه اینکه نزدیک 10 -12 تا داروخانه رو دنبال ژل تلخی که بشه شما رو از شیر گرفت گشتم. ولی نبود که نبود.ابرو

تا این که دیروز یکی مامان دوستت دینا جون، بهم گفت که برو از عطاری صبر زرد بگیر که خیلی تلخه.

منم بدو بدو تو اون بارون شدید رفتم خریدم. حالا هی بابایی می گفت بزار فردا برو بخر، ولی من گوش نمی کردم.

وقتی خریدم بابا بهت می گفت: امیرعلی! اگه بدونی مامان برات چه خوابایی دیده!!!نیشخند رفته یه چیز بد خریده.

شما هم هی می گفتی : مامان، ببینم چی خریدی؟متفکر و من از شرمندگی شما اینجوری شدماوه

شب که رفتیم خونه خودمون، بعد از درست کردن شام، رفتم آب جوش آوردم و صبر زرد و توش حل کردم و  بعد مالیدم به خودم .

اومدی با گریه گفتی: مامان می (یعنی می می) بده. گریه

منم از خدا خواسته نیشخند گفتم:بیا بخور. خجالت

اومدی دیدی که یه کم سیاهه. گفتی: این چیه؟ گفتم: خون اومده . دروغگو

گفتی: ببینم. یول

گفتم: بیا ببین. اومدی دیدی. هیپنوتیزم

بعد باور نکردی.متفکر

گفتی: بده بخورم.

گفتم: بیا بخور.

تا زبونت رو زدی دید تلخه. زبان

گفتی: نه ، نمی خورم. خون اومده. قهر

بعد گفتی: اون یکی رو بده. نیشخنددیدی اون یکی هم اینجوریه .آخ

یه نگاهی به من کردی و بعد به باباگفت: بابا حمید، "می" مامان اوف شده، خون اومده! ابرو

هر 5 دقیقه یه بار هم می گفتی: "می" بده، بعد یهو یادت می افتاد که اوف شده ، می گفتی: ببینم؟؟؟؟؟؟ یول

هر ازگاهی هم امتحان می کردی ببینی تلخیش از بین رفته یا نه؟دل شکسته

ولی شب که می خواستی بخوابی بیچاره مون کردی، اینقدر که گفتی: آب بده ، موز بده.

حالا موز تو خونه نداشتیم . دیشب بابا میوه خرید ولی موز نخرید چون همیشه شیر موزت رو خونه مامان بزرگ اینا میخوری. تا ظهر که من برم دنبالت شیر موزت رو خوردی. برای همین هم نداشتیم.(اینم توجیه موز نداشتن در خانه)خجالت

خلاصه تا صبح بیدار شدی و  هی خودت رو می مالیدی به من بغلاوه ولی نمی گفتی که شیر میخوای. فقط هی موز میخواستی و شیر خانوم گاوه (یعنی شیر پاستوریزه)!هورا

و صبح هم که از خواب بیدار شدی مثل همیشه که از مامان شیر میخواستی، امروز دیگه نخواستی.

امیدوارم که این مدت به خوبی بگذره و شما اذیت نشی پسر گلم.ماچماچماچ


 این بود اولین شب گرفتن از شیر امیرعلی خان!



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 28 آبان 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 444 مرتبه

پسرک گلم، فدای اون بلبل زبونی هات بشم که دل منو می بری با حرف زدن هات. جمله بندی هات و شعر خوندن هات.

دیروز توی ماشین هی بهت میگفتم امیرعلی جون برای مامان یه شعر بخون و تو نمی خوندی 3 بار اینو بهت گفتم ، بعد ازت پرسیدم مامان جون، چرا برام شعر نمیخونی؟

برگشتی به من میگی: دارم فکر می کنم!خیال باطل و من اینجوری شدم: یولنیشخند

بهت میگم به چی فکر میکنی عزیزم؟ میگی به آقا گرگه!استرس

هفته گذشته هم بابا حمید رفته بود ماموریت به کشور عراق و یک هفته نبود. هرکی ازت می پرسید بابات کجاست ؟ اوایل می گفتی رفته مسارفت! ولی بعد یاد گرفتی درست بگی مسافرت.

بعد هم میگفتی میخواد برام هوغاتی (سوغاتی) ها اَت (ساعت) بیاره.قلب

میری عروسک های پولیشیت رو برمیداری و پشت یه مبل قایم میشی و بعد عروسک ها رو از پشت مبل نشونم میدی و برای خودت حرف میزنی مثلا نمایش اجرا میکنی! همش هم میگی نمایش، نمایش

 

از چاپلوسی هات هم همین بس که من تا یه کم اخم می کنم، میدوی سمت من و میگی مامان، مامان،

بعد که می بینی جواب نمیدم ، یه کم سرتو کج میکنی میگی : مامانم، مامانم

بعد هم تند تند بوسم میکنی و میگی جدی نشو (یعنی اخم نکن)

در پایان هم با یه لحن خاصی میگی: مامانم ، ناراحت نشو!

 

ولی امان از غذا خوردنتکلافهابله اشک من و مامان بزرگ رو درمیاریگریه

با بدبختی غذا میخوری ولی مثل کلاغ میری سر یخچال و ماشاالله زورت هم جدیداً میرسه که در یخچال رو باز کنی (یه دستت رو میگیری به دستگیره در یخچال و یه دستت رو میگیری به بدنه یخچال یا در کابینت که جایگاه خودت رو محکم کنی و زمین نخوری) بعد مثل کلاغ می پری و پنیر رو برمیداری و شروع میکنی به خوردن ،اونم با چه عشقیچشمک

شعر هم که تا دلت بخواد میخونی.

مثلاً :   

مامان بیا جیش دارم            فوریه خیلی کارم             لگن بیار زود برام              تا خیس نشه هلبارم(شلوارم)

فیل به این بزرگی        لگن به این کوچیکی        پاهاش چه چاق و گنده است        این آقا فیل هیکی(خیکی)

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 آبان 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 420 مرتبه

Fantastic Children's Day Graphic

DB45.com | Children's Day | Forward this Picture

 

امیرعلی عزیزم، روزت رو با یه روز تاخیر بهت تبریک میگم مامان جون.

آخه عزیز دلم شما روز شنبه مریض شدی، هرچی میخوردی بالا میاوردی، مامانی هم از یک شنبه همون مریضی رو گرفت، الانم که دارم اینا رو برات می نویسم هنوز حالم خوب نیست، تازه از زیر سِرُم اومدم بیرون. یه ویروس جدیده. امیدوارم که کسی این مریضی رو نگیره برای این که خیلی دردش وحشتناکه.

گل پسرم. امیدوارم سال های کودکی ات رو اونقدر خوب ازش استفاده کنی که وقتی اندازه مامان شدی خاطره های قشنگش تو دوران جوانی و میانسالی و پیری بهت انرژی بده. حتی از خاطرات قشنگت برای بچه هات و نوه هات تعریف کنی.

عزیزکم! خیلی ملوس شدی.قلبخیلی دوست دارم. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی.ماچ



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 آبان 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 684 مرتبه

عزیزکم، قشنگ مامان، الان یک هفته ای هست که خودت شعر میخونی ، یعنی از اول تا آخر شعر رو میخونی.

دیدم یه روز صبح از خواب که بیدار شدی و من هنوز تو خواب بودم شروع کردی به خوندن این شعر که : پروانه ی شایسته ، پر میزنه آهسته، بالاشو جمع میکنه (بعد دستتات رو تو سینه ات جمع میکنی و میگی ایندوره یعنی اینجوری) از بته ها (بچه ها) می ترسه.

بیا بیا بیا (بیا بیا) من هستم، من مامانه تو هستم.

 

چشم چشم ، ابرو       دماغ و دهن ، گردو          حالا دو تا گوش        مواش فراموش         چوب چوب گردن              اینم گردی             دست دست  دو تا پا            ببین چقدر قشنگه حیف که بدون رنگه!

 

اینم امروز صبح راه می رفتی و میخوندی که : دماغشو سوزوندیم (تکه ای از شعر خروس زری پیرهن پری)

 

امیرعلی جون، عزیز دل مامان، دیروز که مامان از اداره اومد دیدم اومدی دم در ، درو برام باز کنی و چون الان یه ماهه که میتونی در رو خودت باز کنی ، مامان بزرگ از ترس این که نری بیرون همیشه در رو قفل میکنه ، میگفتی نمیشه، نمیشه!

یعنی نمیتونم در رو باز کنم. بعد که اومدم تو دیدم بابابزرگ و مامان بزرگ دارن میخندن، گفتم چی شده؟ گفتند که تا زنگ در رو زدی امیرعلی گفت فکر کنم مامانه ! (الهی مامان قربون اون فکر کردنت بشه)

کلاً همه چی میگی، از خودت جمله میسازی مثلا تا شنیدی من به بابا گفتم جورابای منو ندیدی؟ دیدم دویدی سمت کمد و گفتی : جورابای مامان رو پیدا کنممممم (عادت داری آخر جمله رو با یه ناز دخترونه! میکشی)

بعد گفتی: اینجا نیست. گفتم پس کجاست؟ گفتی: فکر کنم تو کشو !

 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 1 مهر 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 489 مرتبه

عزیز دلم باید منو ببخشی که این دو ماهه وقت نکردم بیام و وبلاگت رو به روز کنم. راستش سرم خیلی شلوغ بود تو هم که ماشاالله کم اذیت نمیکنی. توی خونه که جرئت نمی کنم از ترس تو لب تاب رو باز کنم آخه میای میشینی و میخوای اونو بزاری روی پات، بعد هم با ده تا انگشتت میکوبی روی کیبوردش!

یه سره هم تلاش میکنی که اونجایی که ممکنه صفحه مانیتورش رو بیشتر از حد ممکن باز کنی!!!

اما خیلی شیرین شدی. الان دو ماه بیشتره که قشنگ صحبت میکنی. جمله میگی. مثل طوطی هرچی که میشنوی تکرار میکنی. یاد گرفتی خودت بازی کنی. دی وی دی پرتابل مامان رو بر میداری و سی دی هات رو میاری ، در دی وی دی رو باز میکنی بعد سی دی رو میزاری توش. حواستم جمعه که باید عکس سی دی رو به بالا باشه. بعد در دی وی دی رو می بندی و میگی آهان! گذاشتم.

بعد صبر میکنی تا شروع کنه به لود شدن و میگی آهان ! اومد.

با دقت میشنی و نگاه میکنی. حتی تو یه صحنه هایی برای کارآکترها دلسوزی میکنی و میگی مامان ببین!

مثلاً تو یکی از کارتون هات یه برگه قرمزه که یه پرنده اونو از زمین بلند میکنه و می بره رو هوا، بعد برگه ناراحت میشه اونوقت تو میگی ، پرنده، نکن! بعد به من میگی مامان بیا ببین!‌پرنده، اذیت میکنه!

اینم از شعرهایی هم که میخونی :

یه توپ دارم ، قلقلیه        سرخ و سفید و  آبیییه        میزنم زمین، هبا میله        نمیدونی تا ، کجا میله

من این توپو ، نداشتم       مشقام و خوب ، نبشتم       بابام بهم ، عیدی داد      یه توپ ، گیلگیلی داد

 

شبا که ما، می خوابیم        آقا پلیسه ، بیدااااله       ما خواب خوب ، می بینیم       اون دنباله، شکااااله

آقا پلیسه، زلنگه          با دزدا خوب ، می جنگه        ما پلیس رو ، دوست می دالیم    

بهش احترام، می ذالیم          هرجا اونو می بینیم، قاه قاه قاه ، می خندیم

 

اتل متل، توتوله        گاو حسن، چجوله       نه شیر داره ، نه پسِندون      شیرشو بردن ، هِسِندون

یک زن کردی، بستون     اسمشو بزار ، ام گیزی    دور کلاش، گیرمیزی     هاچین و واچین، یه پاتو، بچییین

 

توی ده، شلم لود       حسنی تک و تنها نبود         حسنی نگو، بلا نگو       تنبل ، تنبلا بگو  

موی، بلند         روی، سیاااه         ناخن، دلاز       واه واه واه

نه فلفلی، نه قلقلی        نه مرغ زرد کاکولی       هیچکس باهاش رفیق، نبوود  تنها روی ، سه پایه

نشسته بود ، تو سایه      باباش می گفت: حسنی میای بریم حموم؟       نه نمیام

شعر حسنی رو  تا همینجاش بلدی.

بزی نشست، ایوونش(تو ایونش)     نامه نوشت، مادرش (به مادرش)   من، بزیم   چاق شدم چله شدم          دیروز رفتم  جنگل (به جنگل)        شیرو کلافه کردم           با این شاخای تیزم        شکمشو پاره کردم

 

خونه مامان بزرگ اینا یه عکس دوتایی از من و بابا حمید هست. عکس عروسیمونه که بابایی منو بغل کرده بعد تو میری زیر عکس می ایستی و یه توپ دستت میگیری و رو به عکس میگی: حمید ولش کن، توپو بیگیل! (یعنی حمید، مامان رو ول کن، توپ رو که پرت میکنم بگیر!)

یکی دیگه از سرگرمی هات هم دیدن سی دی بره ناقلاست، عاشق این هستی که گرگه بیاد و تو چکشت رو برداری و بکشیش. ناراحت میشی از این که گوسفنده رو اذیت میکنه.

وقتی بهت میگم امیرعلی گوسفنده چه جوری فکر میکنه؟ تو هم مثل ای کیو سان دو تا دستت رو میبری روی سرت و با انگشت سبابه ات می کشی روی سرت و میگی: ایندولی

یه سره دوست داری بری قایم بشی. مثلا میری روی مبل و کوسن مبل رو میزاری روی سرت و میگی: من نیستم. یا میگی قایم، یعنی قایم شدم.

بعد ما باید هی صدات کنیم و صدا از دیوار در میاد و از تو در نمیاد! بعد از یه مدت وقتی میگیم امیرعلی کجا رفتی؟ میگی پارک.

یه وقتایی هم که میری قایم میشی اگه صدات نکنم میگی مامان بگو کجایی؟ یا بهم میگی گریه، یعنی گریه کن بگو امیرعلی کجاست؟

من رو صدا میکنی مامان دون، یعنی مامان جون، بابا حمید رو بابا بزرگ رو صدا میکنی بابا دون!

به مامان بزرگ میگی، مامان دون هولول (یعنی مامان جون سرور) برای اینکه وقتی من و مامان بزرگ خونه ایم و صدامون میکنی قاطی نشیم!

به اون یکی مامان بزرگ (مامان بابا حمید) هم میگی مااجون، یعنی مادر جون!

از خواب که بیدار میشی یا وقتی که از اداره میام خونه میگی : هُنااام یعنی سلام!

به خداحافظ هم میگی: خداپِس!

عمه زلا..................عمه زهرا

عمه دیدا................عمه لیلا

خاله دیدا................ خاله لیلا

میشو...................مهرنوش

عمو ریسا.............. عمو رضا

عمو تگی...............عمو تقی

بُسُنتی.................بستنی

هیل....................شیر

نیمان..................لیوان

هابون.................صابون

مایی..................ماهی

پُمبالا...................پروانه

هر قوطی رو میبینی بهش میگی عسل، ولی منظورت ربه!

 بقیه لغات رو قشنگ تلفظ میکنی.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 24 مرداد 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 497 مرتبه

آرزو دارم که وسعت صبرتان به اندازه ی دریای غمتان باشد ...ناراحت

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 11 تير 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 649 مرتبه

نقاشی های دیواری

نقاشی پنجه ای! روی دیوارزبان

نقاشی دیواری

هنرنمایی امیرعلی ماچو مامان بزرگ! نیشخند با رنگ انگشتیمتفکر

 جشنواره تفریحات ورزشی

جشنواره تفریحات ورزشی- پارک لاله-6/4/91



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 571 مرتبه

اینو شنیدین که میگن به کسی نخند که سرت میاد!

دقیقاً هر وقت هر کسی رو می دیدم که توی مشهد میره با این پوسترهای حرم عکس میندازه کلی می خندیدم بهشون، حالا دست روزگار رو ببینید!!!نیشخند

القصه، بابای امیرعلی داشت میرفت ماموریت به شهر مشهد، به من گفت اگه دوست داری تو هم دست مامانت رو بگیر و با امیرعلی بیایین مشهد، منم که عاشق و شیفته امام رضا(ع)، دست رد به سینه اش نزدم و سریع بلیط گرفتم و پنج شنبه بعداز ظهر به سمت مشهد حرکت کردیم.

امیرعلی اولین بار بود که سوار هواپیما می شد، اینقدر ذوق کرده بود که نگو، هی این ور و اون ور و نگاه می کرد و می گفت: اوناها ! یعنی هواپیماها اوناهاشن.

بعد هم توی هواپیما اینقدر اسم دختر عمه من رو که آنا باشه صدا کرد که همه فهمیدن اسمش آناست.

دو بار هم با بابا حمید رفتیم حرم ، مثلاً زیارت! مگه گذاشتی، دوست داشتی بدوی و کسی دستت رو نگیره، بعد می رفتی سراغ شیرهای مخصوص وضو و  اونا رو باز می کردی و می گفتی : آپ!

 

اینجا هم که شدی خادم افتخاری. دستمال برداشته بودی و کل زمین جلوت رو تمیز کردی، حتی فرش رو هم میزدی بالا و زیرش رو تمیز می کردی. اگه دختر بودی، یه پا خانوم بودی از الان برای خودت!

اینجا هم داری سلام میدی به امام رضا. البته رو به امام نیستی!متفکر



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 21 فروردين 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 645 مرتبه

پسر گلم. میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست.

عزیز دلم، روز اول فرودین تو و بابات خواب بودید، من یواش بیدار شدم و سه سفره هفت سین کوچولو چیدم. البته تو که اجازه نداده بودی من سفره هفت سین درست کنم، مجبور شدم همون وسایل پارسال رو بیارم و وسط خونه بچینم.

بعد اومدم بیدارتون کردم. ولی یهو به باباجون زنگ زدن و گفتن که زود باید بیاد اداره ،یعنی ساعت ده دقیقه به نه باید اداره باشه. این در حالی بود که بیست دقیقه به نه سال تحویل بود.

بنابراین بابا پرید تو حموم و من و تو هم سر اینکه به وسایل سفره هفت سین دست نزنی با هم درگیری فیزیکی پیدا کردیم.کلافه

سال تحویل رو در حالی سپری کردیم که بابا حمید درست یک ثانیه به تحویل سال نشست سر سفره.ابرو

بعد هم که سال تحویل شد، بدون اینکه به ما عیدی بده ، بدو بدو رفت اداره. چون آقای احمدی نژاد میخواست بره عید دیدنی پیش بچه هایی که مامان و بابا نداشتن ناراحتماچو بچه هایی که کار بد کرده بودن و توی زندون بودن.خیال باطلعصبانی

خلاصه اش اینکه من و تو تا ساعت 5 توی خونه تنها بودیم. از اونجایی هم که مامان بزرگ و بابا بزرگ به همراه خاله هات رفته بودن شمال، ما هم مجبور شدیم بشینیم توی خونه تا بابا بیاد.

بعد هم که بابا جون اومد، د یدیم که دستش یه دسته گل بزرگه متفکر ،نگو که این دسته گل رو برای تولد من خریده بود. آخه مامان جون تولد من روز اول فروردینه. یادت باشه هر سال برام کادو بخرینیشخند.

بعد من با ناراحتی گل رو گرفتم و فکر کردم که از کادو خبری نیست، چون من چند سال بود به بابا حمید می گفتم به جای اینکه برای من طلا بخری یه بار برام کتاب بخر (من عاشق کتاب خوندنم). بابا هم نامردی نکرد و یه ماه پیش که اداره ما نمایشگاه کتاب بود، اومد اینجا و برای من سری کامل کتاب های آگاتا کریستی (خانم مارپل و پوآرو رو که من همیشه عاشقشونم) رو خرید. 38 جلد کتاب شد.

بعد  نزدیک عید که شد بهش گفتم که برام کادو چی میخری؟ گفت که من که کادوت رو خریدم. بهش گفتم زرنگی؟ کادوی تولد رو روز تولد میدن و چون تو اینا رو یه ماه پیش به من دادی جزو کادوی تولد حساب نمیشه!زبان (عزیزم مواظب باش زن آینده ات از این کلک ها بهت نزنه)قهقهه

ولی روز تولدم دیدم که بابا جون کلی زحمت کشیده و یه سرویس طلا برای مامان خریده. کلی خجالتم داد. اوهاوهنیشخند

بعد هم که من خوشحال شدم، رفتیم خونه عمو دایی(عموی بابابزرگ و دایی مامان بزرگ)و بعدشم رفتیم خونه مادر جون (مامان بابا حمید). تو هم کلی شیطونی کردی. هی انگور برمیداشتی هی مشت مشت شکلات و میزاشتی دهن من و می گفتی : آم! یعنی بخور.

مامان بزرگت برات یه دست سوئیشرت و شلوار خریده بود و بهت داد ولی تا بهت می گفتم که کی اینو برات خریده می گفتی : عَمّه !

روز دوم عید هم باز بابا جون سر کار بود یعنی اینطوری بهتره بگم که بابا تا 8 فروردین سرکار بود.

توی عید هم 3 تا دندون آسیات رو با هم درآوردی. هنوز یه دونه آخری مونده. یکی از دندونای آسیات اینقدر که تاولش کبود شده بود وقتی زده بود بیرون کنار دهنت خونی شده بود. ماچ

 

حالا بریم سراغ اصل مطلب، یعنی کلماتی که شما توی دو ماهه یاد گرفتی.

ببعی: بع

ماه: ماه

ستاره: ماه

گاوه میگه : مُو

جوجو میگه: جیک

ببعی میگه: بع

هاپو میگه: هاپ

خروس میگه: اوگولی

مامان بزرگ: ماما ماما

بابابزرگ: بابا بابا

مامان: ماما

بابا: بابا

عمه: عَمّه

عمو: عَمو

حمید: حمی د ( اسم بابا)

محمد: مَمَد (اسم بابا بزرگ)

لیلا: دَدّا

مرسی: می

ببخشید: بَخ

حموم: حمو

دوش:دوش

دکتر: دُتُر

نازی: نااا ، بعد هم ناز می کنی

ابر: ابر

ماهی: مائی

موتور: تور

 

دست و پا و گوش و مو  رو نشون میدی.

بهت میگم رفتی حموم چجوری سرتو شستی؟ دو تا دستت رو میبری توی سرت و شروع میکنی چنگ زدن.

بعد از سه ماه ،دو روز پیش رفتیم مطب دکتر تا قد و وزنت رو اندازه بگیریم، توی مطب یه دختره تقریباً همسنت داشت گریه می کرد. رفته بودی دم در مطب وایساده بودی و نگاش می گردی، وقتی هم که اومد جلوتر دست همدیگر رو گرفتین و شروع کردین با هم راه رفتن.

میای دو دستی می کوبی پشتم یعنی که تاب تاب خمیر!

میزنی کف دستم یعنی که آن مان نباران ، دو دو اسکاچی...

کلاغ پر میکنی و میگی : پر 

شالاپ و شلوپ هم که ماچم میکنی. تا میگم مامان ناراحت بشه؟ زودی میای و بوسم میکنی. ماچ

یاد گرفتی بوس میفرستی.ماچ

یاد گرفتی سوت رو دستت میگیری و توش فوت میکنی تا صدای سوت دربیاد

چشمک میزنی. قبلاً یه انگشتت رو میزاشتی روی چشمت یعنی که چشمک میزنی اما الان چشمات رو با فشار می بندی و زود باز میکنی.مژه

تا میگم اجازه بگیر اینجوری میکنی بازنده

سشوار و برس رو از دست من میگیری و سرم رو سشوار میکشی. با یه دستت شونه میکنی و با یه دستت سشوار رو تکون میدی و میگی: هو هو

میری سمت یه چیزی که نباید بهش دست بزنی و میگی : نه نه نه نه و دستت رو اینجوری میکنیمشغول تلفن

میگم : ببعی میگه

میگی : بع

میگم: دنبه داری ؟

میگی : نه

میگم پس چرا میگی ؟

بعد قاطی میکنی که باید بگی بع یا نه!قهقهه

 

میگم : الله طوطی

میگی:بع (یعنی بله)

میگم : در خواب چی دیدی؟

میگی: مائی (یعنی ماهی)

میگم : ماهی چه خُرَد؟

میگی: به به

میگم: به به که دهد؟

میگی :الله

میگم : الله کجاست؟

میگی: با(با انگشتت هم اشاره میکنی به بالا)

 

میگم: چشم، چشم

میگی: ابرو

میگم : دماغ و دهن

میگی:دو (یعنی گردو)

 

وزنت در 15 ماهگی : 10300 البته توی عید خیلی وزن کم کردی. چون وضعیتت بهم ریخته بود.

قدت : 80

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان امیرعلی
بازدید : 669 مرتبه

مامان جون ببین چه قدم بلند شدهتعجب

چرا کفشم رو ازم گرفتی؟گریهگریهگریه

امیرعلی در حال بالا رفتن از نردبان برای خانه تکانی شب عید

مامان جون بزار خودم همه کاراتو برات انجام میدمقلبماچابله

وای چقدر بلنده این نردبون!!!استرس

آخ جون! بالاخره رسیدم بالا. حالا پرده رو بده بزنمزبان



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد